ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)
مدیر بخش مترجمی زبان
*****
مدیر انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,212 _ تاریخ عضویت: ۱۸-۹-۱۳۹۱

: :
مدال های من
سپاس کرده: 5790
2642 بار سپاس شده در 1153 ارسال

حالت من: @ahah


ارسال: #1
ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)
سلام

در این تاپیک ترجمه ی انگلیسی + متن فارسی کتاب دوم مثنوی معنوی از مولوی قرار خواهد گرفت

متن فارسی برگرفته از سایتمهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و دانلود حتماباید عضو شوید برای عضویت رایگان سریع به این لینک کلیک کنید . و ترجمه ی انگلیسی از جاوید

مجددی است.

موفق باشیدUni (259)
امضای sama.r
وقتی حرف راست می زنید

تنها انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند...

ک تمام زندگیشان بر پایه دروغ استوار است....
۲۶-۲-۱۳۹۲ ۰۸:۲۵ عصر
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
مدیر بخش مترجمی زبان
*****
مدیر انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,212 _ تاریخ عضویت: ۱۸-۹-۱۳۹۱

: :
مدال های من
سپاس کرده: 5790
2642 بار سپاس شده در 1153 ارسال

حالت من: @ahah


ارسال: #2
RE: ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)
مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد


تا نزاید بخت تو فرزند نو

خون نگردد شیر شیرین خوش شنو


چون ضیاء الحق حسام الدین عنان

باز گردانید ز اوج آسمان


چون به معراج حقایق رفته بود

بی بهارش غنچه ها ناگفته بود


چون ز دریا سوی ساحل بازگشت

چنگ شعر مثنوی با ساز گشت


مثنوی که صیقل ارواح بود

باز گشتش روز استفتاح بود


مطلع تاریخ این سودا و سود

سال اندر ششصد و شصت و دو بود


بلبلی زینجا برفت و بازگشت

بهر صید این معانی بازگشت


ساعد شه مسکن این باز باد

تا ابد بر خلق این در باز باد


آفت این در هوا و شهوتست

ورنه اینجا شربت اندر شربتست


این دهان بر بند تا بینی عیان

چشمبند آن جهان حلق و دهان


ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی

وی جهان تو بر مثال برزخی


نور باقی پهلوی دنیای دون

شیر صافی پهلوی جوهای خون


چون درو گامی زنی بی احتیاط

شیر تو خون میشودر از اختلاط


یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس

شد فراق صدر جنت طوق نفس


همچو دیو از وی فرشته میگریخت

بهر نانی چند آب چشم ریخت


گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود

لیک آن مو در دو دیده رسته بود


بود آدم دیدهٔ نور قدیم

موی در دیده بود کوه عظیم


گر در آن آدم بکردی مشورت

در پشیمانی نگفتی معذرت


زانک با عقلی چو عقلی جفت شد

مانع بد فعلی و بد گفت شد


نفس با نفس دگر چون یار شد

عقل جزوی عاطل و بیکار شد


چون ز تنهایی تو نومیدی شوی

زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی


رو بجو یار خدایی را تو زود

چون چنان کردی خدا یار تو بود


آنک در خلوت نظر بر دوختست

آخر آن را هم ز یار آموختست


خلوت از اغیار باید نه ز یار

پوستین بهر دی آمد نه بهار


عقل با عقل دگر دوتا شود

نور افزون گشت و ره پیدا شود


نفس با نفس دگر خندان شود

ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود


یار چشم تست ای مرد شکار

از خس و خاشاک او را پاک دار


هین بجاروب زبان گردی مکن

چشم را از خس رهآوردی مکن


چونکمؤمنآینهٔمؤمنبود

روی او ز آلودگی ایمن بود


یار آیینست جان را در حزن

در رخ آیینه ای جان دم مزن


تا نپوشد روی خود را در دمت

دم فرو خوردن بباید هر دمت


کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت

از بهاری صد هزار انوار یافت


آن درختی کو شود با یار جفت

از هوای خوش ز سر تا پا شکفت


در خزان چون دید او یار خلاف

در کشید او رو و سر زیر لحاف


گفت یار بد بلا آشفتنست

چونک او آمد طریقم خفتنست


پس بخسپم باشم از اصحاب کهف

به ز دقیانوس آن محبوس لهف


یقظهشان مصروف دقیانوس بود

خوابشان سرمایهٔ ناموس بود


خواب بیداریست چون با دانشست

وای بیداری که با نادان نشست


چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند

بلبلان پنهان شدند و تن زدند


زانک بی گلزار بلبل خامشست

غیبت خورشید بیداریکشست


آفتابا ترک این گلشن کنی

تا که تحت الارض را روشن کنی


آفتاب معرفت را نقل نیست

مشرق او غیر جان و عقل نیست


خاصه خورشید کمالی کان سریست

روز و شب کردار او روشنگریست


مطلع شمس آی گر اسکندری

بعد از آن هرجا روی نیکو فری


بعد از آن هر جا روی مشرق شود

شرقها بر مغربت عاشق شود


حس خفاشت سوی مغرب دوان

حس درپاشت سوی مشرق روان


راه حس راه خرانست ای سوار

ای خران را تو مزاحم شرم دار


پنج حسی هست جز این پنج حس

آن چو زر سرخ و این حسها چو مس


اندر آن بازار کاهل محشرند

حس مس را چون حس زر کی خرند


حس ابدان قوت ظلمت میخورد

حس جان از آفتابی میچرد


ای ببرده رخت حسها سوی غیب

دست چون موسی برون آور ز جیب


ای صفاتت آفتاب معرفت

و آفتاب چرخ بند یک صفت


گاه خورشیدی و گه دریا شوی

گاه کوه قاف و گه عنقا شوی


تو نه این باشی نه آن در ذات خویش

ای فزون از وهمها وز بیش بیش


روح با علمست و با عقلست یار

روح را با تازی و ترکی چه کار


از تو ای بی نقش با چندین صور

هم مشبه هم موحد خیرهسر


گه مشبه را موحد میکند

گه موحد را صور ره میزند


گه ترا گوید ز مستی بوالحسن

یا صغیر السن یا رطب البدن


گاه نقش خویش ویران میکند

آن پی تنزیه جانان میکند


چشم حس را هست مذهب اعتزال

دیدهٔ عقلست سنی در وصال


سخرهٔ حساند اهل اعتزال

خویش را سنی نمایند از ضلال


هر که بیرون شد ز حس سنی ویست

اهل بینش چشم عقل خوشپیست


گر بدیدی حس حیوان شاه را

پس بدیدی گاو و خر الله را


گر نبودی حس دیگر مر ترا

جز حس حیوان ز بیرون هوا


پس بنیآدم مکرم کی بدی

کی به حس مشترک محرم شدی


نامصور یا مصور گفتنت

باطل آمد بی ز صورت رفتنت


نامصور یا مصور پیش اوست

کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست


گر تو کوری نیست بر اعمی حرج

ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج


پردههای دیده را داروی صبر

هم بسوزد هم بسازد شرح صدر


آینهٔ دل چون شود صافی و پاک

نقشها بینی برون از آب و خاک


هم ببینی نقش و هم نقاش را

فرش دولت را و هم فراش را


چون خلیل آمد خیال یار من

صورتش بت معنی او بتشکن


شکر یزدان را که چون او شد پدید

در خیالش جان خیال خود بدید


خاک درگاهت دلم را میفریفت

خاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت


گفتم ار خوبم پذیرم این ازو

ورنه خود خندید بر من زشترو


چاره آن باشد که خود را بنگرم

ورنه او خندد مرا من کی خرم


او جمیلست و محب للجمال

کی جوان نو گزیند پیر زال


خوب خوبی را کند جذب این بدان

طیبات و طیبین بر وی بخوان


در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد


قسم باطل باطلان را میکشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند


ناریان مر ناریان را جاذباند

نوریان مر نوریان را طالباند


چشم چون بستی ترا جان کند نیست

چشم را از نور روزن صبر نیست


چشم چون بستی ترا تاسه گرفت

نور چشم از نور روزن کی شکفت


تاسهٔ تو جذب نور چشم بود

تا بپیوندد به نور روز زود


چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا

دانک چشم دل ببستی بر گشا


آن تقاضای دو چشم دل شناس

کو همیجوید ضیای بیقیاس


چون فراق آن دو نور بیثبات

تاسه آوردت گشادی چشمهات


پس فراق آن دو نور پایدار

تا سه میآرد مر آن را پاس دار


او چو میخواند مرا من بنگرم

لایق جذبم و یا بد پیکرم


گر لطیفی زشت را در پی کند

تسخری باشد که او بر وی کند


کی ببینم روی خود را ای عجب

تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب


نقش جان خویش من جستم بسی

هیچ میننمود نقشم از کسی


گفتم آخر آینه از بهر چیست

تا بداند هر کسی کو چیست و کیست


آینهٔ آهن برای پوستهاست

آینهٔ سیمای جان سنگیبهاست


آینهٔ جان نیست الا روی یار

روی آن یاری که باشد زان دیار


گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو

رو به دریا کار بر ناید بجو


زین طلب بنده به کوی تو رسید

درد مریم را به خرمابن کشید


دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد

شد دل نادیده غرق دیده شد


آینهٔ کلی ترا دیدم ابد

دیدم اندر چشم تو من نقش خود


گفتم آخر خویش را من یافتم

در دو چشمش راه روشن یافتم


گفت وهمم کان خیال تست هان

ذات خود را از خیال خود بدان


نقش من از چشم تو آواز داد

که منم تو تو منی در اتحاد


کاندرین چشم منیر بی زوال

از حقایق راه کی یابد خیال


در دو چشم غیر من تو نقش خود

گر ببینی آن خیالی دان و رد


زانک سرمهٔ نیستی در میکشد

باده از تصویر شیطان میچشد


چشمشان خانهٔ خیالست و عدم

نیستها را هست بیند لاجرم


چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال

خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال


تا یکی مو باشد از تو پیش چشم

در خیالت گوهری باشد چو یشم


یشم را آنگه شناسی از گهر

کز خیال خود کنی کلی عبر


یک حکایت بشنو ای گوهر شناس

تا بدانی تو عیان را از قیاس



We have delayed a while this Masnavi —
For blood to change to milk time’s necessary:
Until the baby’s born your blood won’t turn
To milk that’s sweet, so listen well and learn!
The reins were pulled back by Hosamoddin
At heaven’s summit in the deep unseen;
When he went on his spiritual ascension*
Buds wouldn’t bloom without his spring’s attention,
Then, from the ocean when he came to shore, 5
The Masnavi’s harp-strings were tuned once more.
The Masnavi has burnished every heart —
Blessed the day we opted to restart!*
The date of its resumption I’ll tell you:
It was within the year six sixty-two.*
The nightingale which left has now returned
To hunt those mystic truths for which it yearned —
May the king’s arm remain the falcon’s station,
And may His gates stay open to creation!


The bane of this world is desire, my friends — 10
Renounce it and drink wine that never ends!*
Close tightly your mouth, and you’ll clearly find
To that world open gullets make men blind.
You vile mouth, you are nothing but hell’s gate!
This world’s an intermediary state,
But next to it there is eternal light,
As pure milk flows near blood all day and night —
Don’t heedlessly step in this blood, beware!
Your milk will turn to blood once mixed in there!
Adam took one step for enjoyment’s sake 15
And lost his seat above for that mistake;
As if he were a demon, angels fled —
How much he wept for just a piece of bread.*
Although it was as trivial and as thin,
His eyes were blinded by that hair of sin;
Adam saw by eternal light, but still
Hair in his eye seemed like a massive hill.
If he had sought advice, it would have meant
He’d not have had to beg and to repent:
When prudent intellects unite, they see 20
How to prevent bad actions easily,

Though when the carnal soul joins intellect,
It makes it useless due to its effect.
When due to loneliness you feel undone,
Go to the friend’s shade —you’ll become a sun!
Go, seek God’s friend as quickly as you can;
Find him, then God will be your friend, good man.
The one who turned to Him while in seclusion
Learned from His Lord that all else is illusion —
Don’t turn away from friends, but from your foes; 25
Don’t wear coats when it’s hot, but when it snows! If intellects join forces that is best —
More light shines and the path’s made manifest,
While carnal souls when paired, just like the night
Cause darkness to obscure the path from sight.
Hunter, the friend is like your eye —take care;
Do not let straw or splinters blow in there.
Don’t bring more dust with your tongue’s broom, but try
To not let any dust fall in your eye.
‘Believers are like mirrors’,* so his face 30
Of such pollution doesn’t have a trace;
The friend’s a mirror for the suffering soul —
Don’t breathe on it, but practise self-control.
You must control your breath continually,
So it won’t cloud its face immediately.
Soil greets friends, raising flowers by the score;
Mere soil does this —are you not worth much more? On being joined with their friends, even trees
Blossom all over due to their sweet breeze;
In autumn, when these trees face foes instead, 35
Under a blanket each one hides its head,
Saying, ‘A foe brings strife now, so I’ll sleep —
This is my sole recourse or else I’d weep.
I’ll sleep just like the Sleepers in the Cave
Rather than be cruel Decius’s slave; *
Since Decius would waste their waking hours,
Sleep was their source of honour and great powers.’ When filled with knowledge, sleep is wakefulness,
While staying up with fools will cause distress.

In winter crows arrive, and from that day 40
The nightingales stay mute and fly away;
Without the rose, the nightingales fall silent,
As daytime ends the hour the sun is absent.
O sun, you leave our garden far from sight
To fill the other side of earth with light!
The sun of gnosis has no motion, though;
It rises in the souls of those who know,
The heaven’s perfect sun especially —
By day and night it shines, perpetually.
With Alexander, find its rising place,* 45
To be forever filled with royal grace;
Its rising-place will always stay with you —
The East, in love, will seek your sunsets too!
Towards the sunset bat-like senses fly,
Higher ones to its rising in the sky.
Rider, the sensual path is for the ass —
Shamefully why compete with it for grass?
Besides these senses are some that are proper
Which are real gold, while these ones are like copper.
At Judgment Day’s bazaar, in place of gold 50
Do you think that your copper will get sold?
Off darkness bodily senses have to feed,
While sunshine’s what your higher senses need.
You’ve brought your senses to the unseen light;
Like Moses’s, your hand now shines so bright!*
Your attributes are gnosis’s bright sun,
Which holds the heavens all in place as one.
You look now like the sun and then the sea,
Mount Qaf,* and then the phoenix magically,
But in your essence you’re none of those things — 55
You are much more, beyond imaginings.
The spirit’s linked to wisdom in some way,
Not Arabic or Turkish —what are they!
You who appear in many forms have none;
Anthropomorphists, monists too, You stun:
Anthropomorphism He wipes away,
But then His forms lead monists far astray!


When drunk, Abo’l-Hasan* won’t use God’s name,
But calls: ‘You with small teeth and slender frame!’
Sometimes he wrecks his own manifestation 60
To emphasize God’s All-transcendent station.
The sensual eye leads the Mu’tazilite,*
While Sunnites * follow union’s inner sight;
Mu’tazilites are slaves of outward sense;
They act like Sunnites but it’s mere pretence:
If you submit to sensual dominance,
Your claim ‘We’re Sunnites’ is through ignorance.
The senses proper Sunnites leave to die;
They’re led to God through wisdom’s inner eye.
If bestial senses could see God, a herd 65
Of cows and asses would see —how absurd!
If you don’t know of other senses, son,
Apart from lust, which is the bestial one,
Explain why Man was honoured specially
And singled out to gain proximity?
Saying, ‘He’s formless’, or ‘in forms’ instead,
Is futile, if from form you haven’t fled.
‘In forms’ or ‘formless’, this much I can tell:
He’s with the kernel which has left its shell.
There’s no blame on the blind,* but, if you see, 70
You must endure, for patience is the key:
The medicine of patience sets aflame
Your eyes’ veils, opens up your breast the same;
And when the mirror of your heart is clear
You’ll see forms from beyond the world down here — You’ll see pure forms, and their Creator too,
Good fortune’s rug and Who spread it for you.

My idol’s form’s like Abraham to me:
An idol-smasher in reality.*
Praise God that when He first chose to appear 75
My soul saw its own image there so clear!
His threshold’s dust seduced my faithful heart —
Shame on those who still choose to stay apart!


I thought, ‘If I am good, I’ll earn His grace;
But if I’m ugly, He’ll laugh in my face!’
The answer’s to inspect oneself before
He laughs, ‘How can I buy this from the store!’ ‘He’s beautiful and He loves beauty’ * —can
An old hag be the choice of a young man?
Beauty attracts the beautiful —recite: 80
‘Good women for good men’ * as proof I’m right! Attraction is possessed by all things here:
Warmth draws warm things, the cold pulls cold things near; Eternal ones attract each other, while
The worthless just attract the vain and vile;
Those made of fire attract just the same kind;
Those filled with light draw their own sort, you’ll find. You shut your eyes and feel discomfort start —
From daylight they can’t bear to be apart;
While eyes are shut the pain will not subside — 85
They yearn to join with light that is outside;
It’s due to your eyes’ light’s attracting pull,
Which seeks light rays as soon as possible.
If your eyes feel some pain while open, then
Your heart’s eye’s shut —so open that again!
Recognize your heart’s eye’s appeal tonight —
It seeks God’s incomparable, pure light!
When blocked of transient light, pain fills your eyes,
So you should open them, if you are wise;
But blocking out the everlasting light 90
Will cause pain too —avoid this wretched plight!


When He calls me I start a self-inspection:
‘Am I fair or will my looks earn rejection?
If a fine beauty leads a beast along,
She’s only mocking what does not belong!
To see my own face can there be a way?
Is my complexion now like night or day?’
I searched for my soul’s form in everyone,
But it did not reflect in anyone.


I moaned, ‘What else are mirrors meant for then 95
But so each knows himself from other men!’
Your mirrors show the husk and not the kernel;
The soul-revealing mirror is eternal:
This mirror for the soul is the saint’s face,
The one who is beyond all time and space —
‘Heart, seek a mirror of this type!’ I’d scream,
‘Reach for the ocean, and not a mere stream!’
In this way, slaves reach God eventually:
Pain led pure Mary to the date-palm tree.*
Your eye became my heart’s eye, then I found 100
My old heart vanished, for in you I’d drowned. O universal mirror, I now see
My image in your eyes so vividly!
I said, ‘I’ve found myself at last today;
I see in his eyes the enlightened way.’
‘You’re just imagining it!’ my mind’s doubts said,
‘Discern what’s real from what’s just in your head!’ My image spoke then from within your eye:
‘In union I am you and you are I.’
This eye which witnesses Truth constantly 105
How can mere fancies enter? Answer me!
If you should see your form in others’ eyes,
Consider that as false —don’t fantasize!
The kohl of false existence they’ve applied
While drinking Satan’s wine —they’ve clearly lied! Their eyes see emptiness and mere illusion,
Mistaking non-existents in confusion;
Since my eye’s kohl is from God, I can see
The real existents, not just fantasy.
If there’s the hair of self before your eye, 110
You’ll think mere stones are pearls that men would buy; A jasper from a pearl you can distinguish
The day belief in your self you relinquish,
So listen to this tale, pearl-connoisseur,
To tell what’s certain from what men infer
امضای sama.r
وقتی حرف راست می زنید

تنها انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند...

ک تمام زندگیشان بر پایه دروغ استوار است....
۲۶-۲-۱۳۹۲ ۰۸:۳۱ عصر
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
مدیر بخش مترجمی زبان
*****
مدیر انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,212 _ تاریخ عضویت: ۱۸-۹-۱۳۹۱

: :
مدال های من
سپاس کرده: 5790
2642 بار سپاس شده در 1153 ارسال

حالت من: @ahah


ارسال: #3
RE: ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)


ماه روزه گشت در عهد عمر

بر سر کوهی دویدند آن نفر


تا هلال روزه را گیرند فال

آن یکی گفت ای عمر اینک هلال


چون عمر بر آسمان مه را ندید

گفت کین مه از خیال تو دمید


ورنه من بیناترم افلاک را

چون نمیبینم هلال پاک را


گفت تر کن دست و بر ابرو بمال

آنگهان تو در نگر سوی هلال


چونک او تر کرد ابرو مه ندید

گفت ای شه نیست مه شد ناپدید


گفت آری موی ابرو شد کمان

سوی تو افکند تیری از گمان


چون یکی مو کژ شد او را راه زد

تا به دعوی لاف دید ماه زد


موی کژ چون پردهٔ گردون بود

چون همه اجزات کژ شد چون بود


راست کن اجزات را از راستان

سر مکش ای راسترو ز آن آستان


هم ترازو را ترازو راست کرد

هم ترازو را ترازو کاست کرد


هر که با ناراستان همسنگ شد

در کمی افتاد و عقلش دنگ شد


رو اشداء علیالکفار باش

خاک بر دلداری اغیار پاش


بر سر اغیار چون شمشیر باش

هین مکن روباهبازی شیر باش


تا ز غیرت از تو یاران نسکلند

زانک آن خاران عدو این گلند


آتش اندر زن به گرگان چون سپند

زانک آن گرگان عدو یوسفند


جان بابا گویدت ابلیس هین

تا بدم بفریبدت دیو لعین


این چنین تلبیس با بابات کرد

آدمی را این سیهرخ مات کرد


بر سر شطرنج چستست این غراب

تو مبین بازی به چشم نیمخواب


زانک فرزینبندها داند بسی

که بگیرد در گلویت چون خسی


در گلو ماند خس او سالها

چیست آن خس مهر جاه و مالها


مال خس باشد چو هست ای بیثبات

در گلویت مانع آب حیات


گر برد مالت عدوی پر فنی

رهزنی را برده باشد رهزنی


In the time of Omar someone imagined that
he had seen the new moon*

The month of Ramadan, in Omar’s reign,
People ran to a hill above the plain
To greet the new moon as a hopeful sign —
One called, ‘Omar, come watch the new moon shine!’


But Omar saw no moon above, and said: 115
‘That moon’s an image dreamt up in your head! If not, explain how, with my better sight,
I can’t see any moon at all tonight.
First rub your eyebrows with a wet hand, then
Attempt to look at the new moon again.’
The man did this, then couldn’t see it there;
He said, ‘It’s disappeared into thin air!’
Omar explained, ‘Your eyebrow was a bow
That shot false views at you just like a foe!’


A hair had veiled him —now he felt ashamed 120
That vision of the new moon he had claimed:
A single stray hair veiled the sky behind —
When your whole frame is bent, you’re almost blind!
Straighten your frame through those with perfect ways —
Seeker of straightness, don’t avert your gaze.
Good weighing-scales correct the others, while
Unbalanced ones make others mean and vile;
Whoever balances with the perverse
Will lose his brain, bedazzled by their curse.


Be hard on infidels! ’ the Prophet said: 125
Renounce all things but God, as though they’re dead.
Chop off the heads of others with your blade!
Be lion-like —don’t flatter them, afraid!
Don’t disappoint God’s faithful friends. Each knows
That thorns are enemies of that fine rose.
Set fire to wolves like incense, don’t appease.
The wolves are Prophet Joseph’s enemies.*
Beware when Satan calls you ‘darling child’ —
He hopes that in this way you’ll be beguiled;
Jesus’s companion’s foolish request 11


He offered Prophet Adam the same bait, 130
And thus that black rook trapped him in check-mate.
That rook moves fast —don’t get caught by surprise!
Don’t watch this game of chess with drowsy eyes.
He can entrap your queen with many tricks,
Just like the food which in your gullet sticks;
His morsel stays blocked there until you’re old —
What is this morsel? Love of rank and gold.
You fickle fool, wealth is what blocks throats up,
So you can’t down the Water of Life’s cup.*

And if your wealth’s been stolen by a foe, 135
A thief has robbed a thief —you ought to know!

امضای sama.r
وقتی حرف راست می زنید

تنها انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند...

ک تمام زندگیشان بر پایه دروغ استوار است....
۱۸-۳-۱۳۹۲ ۰۳:۴۰ عصر
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
مدیر بخش مترجمی زبان
*****
مدیر انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,212 _ تاریخ عضویت: ۱۸-۹-۱۳۹۱

: :
مدال های من
سپاس کرده: 5790
2642 بار سپاس شده در 1153 ارسال

حالت من: @ahah


ارسال: #4
RE: ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)
دزدکی از مارگیری مار برد

ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد


وا رهید آن مارگیر از زخم مار

مار کشت آن دزد او را زار زار


مارگیرش دید پس بشناختش

گفت از جان مار من پرداختش



در دعا می‌خواستی جانم ازو

کش بیابم مار بستانم ازو


شکر حق را کان دعا مردود شد

من زیان پنداشتم آن سود شد



بس دعاها کان زیانست و هلاک

وز کرم می‌نشنود یزدان پاک


A snake-catcher steals a snake from another snake-catcher

From a snake-catcher someone stole a snake;
The fool saw as success this huge mistake.
From that snake’s bite its owner thus was spared —
It killed the thief who’d now become ensnared.
The owner saw the thief as he lay dead:
‘It was my snake that took his life,’ he said,
‘I’d prayed to find this wretch eventually,
To claim my snake, then take it home with me —
Thank heavens, God chose not to answer it: 140
What I thought loss was to my benefit!’
So many prayers request catastrophe,
But God opts not to listen mercifully.
امضای sama.r
وقتی حرف راست می زنید

تنها انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند...

ک تمام زندگیشان بر پایه دروغ استوار است....
۱۹-۳-۱۳۹۲ ۱۱:۳۶ صبح
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
مدیر بخش مترجمی زبان
*****
مدیر انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,212 _ تاریخ عضویت: ۱۸-۹-۱۳۹۱

: :
مدال های من
سپاس کرده: 5790
2642 بار سپاس شده در 1153 ارسال

حالت من: @ahah


ارسال: #5
RE: ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)
گشت با عیسی یکی ابله رفیق

استخوانها دید در حفرهٔ عمیق


گفت ای همراه آن نام سنی

که بدان مرده تو زنده می‌کنی


مر مرا آموز تا احسان کنم

استخوانها را بدان با جان کنم


گفت خامش کن که آن کار تو نیست

لایق انفاس و گفتار تو نیست


کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر

وز فرشته در روش دراک‌تر


عمرها بایست تا دم پاک شد

تا امین مخزن افلاک شد


خود گرفتی این عصا در دست راست

دست را دستان موسی از کجاست


گفت اگر من نیستم اسرارخوان

هم تو بر خوان نام را بر استخوان


گفت عیسی یا رب این اسرار چیست

میل این ابله درین بیگار چیست


چون غم خود نیست این بیمار را

چون غم جان نیست این مردار را



مردهٔ خود را رها کردست او

مردهٔ بیگانه را جوید رفو


گفت حق ادبار اگر ادبارجوست

خار روییده جزای کشت اوست


آنک تخم خار کارد در جهان

هان و هان او را مجو در گلستان


گر گلی گیرد به کف خاری شود

ور سوی یاری رود ماری شود


کیمیای زهر و مارست آن شقی

بر خلاف کیمیای متقی


A companion of Jesus begs him to give life to some bones


Jesus was followed by a stupid twit
Who came across some bones in a deep pit:
‘Teach me God’s Greatest Name,* my friend,’ he said,
With which you’re able to revive the dead,
So I can do some good to these poor bones
And grant them life though now they’re like mere stones.’
Jesus said, ‘Shut your mouth! That’s out of reach: 145
It’s not designed for your lips or your speech.
It needs breath purer than the rain and light,
And action finer than an angel’s flight —
It may take longer than a century
To make you fit for heaven’s treasury.
If you should grasp this rod now, understand
Your hand is not like Moses’s pure hand.’ *
He said, ‘If I’m not fit for secrets now,
You should chant over these bones anyhow!’
Jesus asked, ‘What’s the meaning of this, God? 150
What is the point of a request so odd?
Despite his sickness, this fool feels no strife:
This corpse is not concerned for his own life.
His own corpse this man chooses to neglect,
So that a stranger he might resurrect!’
God said, ‘Such fools are bad luck; all that grows
Are thorns from what the ignorant man sows.
Those who in this world sow seeds of this kind
Inside the rose-garden you’ll never find.
A rose in their hands turns into a thorn, 155
And as vile snakes such men are soon reborn;
Poison and snakes they make with alchemy —
As different from the pure souls as can be.’
امضای sama.r
وقتی حرف راست می زنید

تنها انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند...

ک تمام زندگیشان بر پایه دروغ استوار است....
۲۱-۳-۱۳۹۲ ۰۶:۵۲ عصر
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
مدیر بخش مترجمی زبان
*****
مدیر انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,212 _ تاریخ عضویت: ۱۸-۹-۱۳۹۱

: :
مدال های من
سپاس کرده: 5790
2642 بار سپاس شده در 1153 ارسال

حالت من: @ahah


ارسال: #6
RE: ترجمه ی انگلیسی مثنوی معنوی از مولوی (دفتر دوم)
صوفیی می‌گشت در دور افق

تا شبی در خانقاهی شد قنق


یک بهیمه داشت در آخر ببست

او به صدر صفه با یاران نشست


پس مراقب گشت با یاران خویش

دفتری باشد حضور یار پیش


دفتر صوفی سواد حرف نیست

جز دل اسپید همچون برف نیست


زاد دانشمند آثار قلم

زاد صوفی چیست آثار قدم


همچو صیادی سوی اشکار شد

گام آهو دید و بر آثار شد


چندگاهش گام آهو در خورست

بعد از آن خود ناف آهو رهبرست


چونک شکر گام کرد و ره برید

لاجرم زان گام در کامی رسید


رفتن یک منزلی بر بوی ناف

بهتر از صد منزل گام و طواف


آن دلی کو مطلع مهتابهاست

بهر عارف فتحت ابوابهاست


با تو دیوارست و با ایشان درست

با تو سنگ و با عزیزان گوهرست


آنچ تو در آینه بینی عیان

پیر اندر خشت بیند بیش از آن


پیر ایشانند کین عالم نبود

جان ایشان بود در دریای جود


پیش ازین تن عمرها بگذاشتند

پیشتر از کشت بر برداشتند


پیشتر از نقش جان پذرفته‌اند

پیشتر از بحر درها سفته‌اند


A Sufi asks a servant to look after his a s s and the servant says,‘There is no strength or power
except through God’ *

A wandering Sufi on his latest quest
Stayed at a Sufi lodge once as a guest.
At the small stable he kept his ass tied,
So he could then relax with friends inside.
With them, in meditation he partook —
Such company can teach more than a book;
The Sufi’s book’s not marked with words men write, 160
For it’s a heart like snow, one pure and bright;
The scholar’s work through words he writes is known;
By footprints is the Sufi’s method shown —
Like hunters he has hunted game instead:
He saw deer tracks and followed where they led.
For several steps, on tracks he has relied,
But now the scent of musk serves as his guide.
When he gives thanks for this source of attraction,
Of course he will attain full satisfaction —
One stage by scent alone if you ascend, 165
That’s more than crossing scores by tracks, my friend! For mystics, hearts where such pure moonbeams shine
Have opened up the gates * to the Divine.
To them it is a door, to you a wall,
To them a gem, to you a stone —that’s all. The Sufi sage much more in bricks can view
Than you see in a mirror facing you.
The masters’ souls were part of God’s abundance
Before this world was formed —this isn’t nonsense!
They lived before their bodies, long ago; 170
They gathered fruit before men learned to sow;
They could boast souls before all form and motion,
And they bored pearls before there was an ocean;
While making Man was being still debated,
Deep in His power’s sea they celebrated;
When angels tried to stop God, disappointed,
Such men already knew they’d been appointed.*
Man was told of the forms of every kind
Before the spirit in form was confined;
Before the heavens, Saturn they could view; 175
Before grains they saw bread and ate it too;
Before they had a brain they had a thought;
Without an army wars they bravely fought.
Certainty comes to them in just one instant —
Direct sight still unknown to those who’re distant.
You think about the future and the past —
Escape them both and you’ll be cured at last.)
Beyond all space, they still see every place;
Before all mines they knew gold coins from base,
And prior to creation of the vine 180
They got so drunk by drinking lots of wine.
In hot July they can see wintry days,
And they see shadows in the sun’s bright rays;
Wine in the grape’s heart these men can perceive,
And matter even when this realm they leave.
The sky drinks freely from their circle’s cup;
With gold their kindness dresses the sun up.
And if you ever come across a pair
Of them, you’ll think there’s one then thousands there,
For their plurality’s like waves in seas: 185
They seem like separate forms if there’s a breeze.
Like light in different windows, each man’s soul
Just seems discrete and not part of one whole;
When you look at the sun, you see one sphere,
But those still veiled by forms claim that’s not clear.
Animal spirits have divisions, friend,
The human’s though is one and has no end,
Because God’s light was sprayed on them,* and you
Can never separate that light in two.
Companion, put your weariness aside. 190
About His beauty mark I’ll then confide.*
None can describe such beauty that we mention —
What are the worlds? His beauty mark’s reflection! If I should breathe one word concerning it,
My speech would cause my body then to split!
Just like an ant inside a granary,
With joy I carry loads too great for me!
امضای sama.r
وقتی حرف راست می زنید

تنها انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند...

ک تمام زندگیشان بر پایه دروغ استوار است....
۲۷-۳-۱۳۹۲ ۰۵:۰۱ عصر
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Star واژه های فارسی در زبان انگلیسی sama.r 1 172 ۲۳-۶-۱۳۹۳ ۰۹:۴۷ عصر
آخرین ارسال: sama.r
Star اصطلاحات رایج در زبان انگلیسی sama.r 41 5,874 ۲۳-۶-۱۳۹۳ ۰۹:۳۰ عصر
آخرین ارسال: sama.r
  Biography of Famous Poets sama.r 1 170 ۲۲-۵-۱۳۹۳ ۰۴:۲۸ عصر
آخرین ارسال: sama.r
  Mythology sama.r 19 1,421 ۲۲-۵-۱۳۹۳ ۰۴:۱۱ عصر
آخرین ارسال: sama.r
  songs , lyrics , poems sama.r 17 1,187 ۲۲-۵-۱۳۹۳ ۰۴:۰۳ عصر
آخرین ارسال: sama.r
  خوشنویسی زبان انگلیسی+دانلود فیلم lady bird 0 155 ۱۸-۵-۱۳۹۳ ۱۲:۲۳ عصر
آخرین ارسال: lady bird
Rainbow چگونه تلفظ کلمات انگلیسی را در خود بهبود بخشیم baye 0 207 ۲۹-۴-۱۳۹۳ ۰۸:۵۵ عصر
آخرین ارسال: baye
  ترجمه تیترهای مطبوعاتی lady bird 22 1,999 ۲۱-۲-۱۳۹۳ ۰۱:۲۸ عصر
آخرین ارسال: lady bird
  لغات آیلتس (Contrast & comparison) lady bird 1 324 ۲۱-۲-۱۳۹۳ ۰۱:۲۵ عصر
آخرین ارسال: lady bird
  آموزش لغات تافل در قالب جمله lady bird 23 2,025 ۲۱-۲-۱۳۹۳ ۰۱:۲۴ عصر
آخرین ارسال: lady bird

پرش در انجمن: